یکشنبه 27 بهمن 87:
صبحش مامانم پیشم بود... خیلی کار برای انجام دادن داشتم... جمع و جور کردن و تمیز کردن خونه و آماده کردن وسایلم برای بعد از زایمان.
عصری هم رفتم آرایشگاه تا صفایی به این موها بدم... موهامو رنگ عسلی تیره زدم.... بند و اصلاح و مرتب کردن موها.
فکر کنم این دومین باری بود که صورتم رو بند مینداختم... بار اول برای جشن نامزدی بود و این بار هم برای دنیا اومدن دخترم.
اما این هفته آخر کلا" کمردرد شدیدی داشتم.. کمردردی که هر روز شدید تر میشد.
دوشنبه 28 بهمن 87:
یه روز تعطیل....
روزی که من میتونستم بیرون بگردم اما از شدت کمردرد از صبحش خونه بودم و به خودم میپیچیدم.
یادمه از صبح خونه دراز کشیده بودم...
همسری برام فیلم گرفته بود تا خودم رو سرگرم کنم...
اما دردم اجازه هیچکاری بهم نمیداد.
بعدازظهر بودکه لکه دیدم..
نگران شدم.
به مامانم زنگ زدم و اون گفت سریع با دکی تماس بگیرم.
به دکی زنگ زدم اما موبایلش خاموش بود...
مامانم گفت اگه دوباره دیدم بریم دنبالش تا باهم بریم بیمارستان.
یه ساعتی رد شد که دوباره دیدم.
زودی دوش گرفتم...
فکر کردم شاید زایمانم همون شب بیفته.
سشوار کردم و آرایش حسابی....
من نمیدونم با اون همه درد چطور حوصله این کارا رو داشتم...
شاید چون دلم میخواست همه جوره برای ورود یکتا آماده باشم....
انگار که میخواست برام مهمون بیاد.
رفتیم دنبال مامانم .
حدود ساعت 7 شب بود که بیمارستان بودم.
مدارکم رو هم برده بودم.
معاینه شدم....
گفت دهانه رحم باز شده....
ازم پرسید درد دارم و من گفتم چقدر درد اذیتم میکنه.
ماما گفت اگه دردت شدید بود اینقده به خودت نمیرسیدی.
ازم خواستن برم و فردا یعنی همون سه شنبه 29 بهمن بیام برای زایمان.
برگشتیم به طرف خونه.
قرار بود اون شب از ساعت 7 چیزی نخورم و برای زایمان آماده بشم...
اما نمیدونم چرا اینقده هوس ساندویج کره بودم....
به همسری سفارش دادم و من و یکتا آخرین غذای دو نفره رو خوردیم.
اما اون شب....
شب آخری که یکتا تو دلم بود....
فکر کنم طولانی ترین شب زندگیم بود...
دردم زیاد شده بود...
اشکم در اومده بود...
یه لحظه هم خواب به چشم نیومد.
وای تیک تیک ساعت چقدر رو اعصابم میرفت.
سرم رو با ماهواره گرم کردم تا موقع رفتن بشه
قرار بود ساعت 6 صبح بیمارستان باشم برای تشکیل پرونده.
سه شنبه 29 بهمن 87:
حدود ساعت 5 صبح بود که به همسری برپا دادم...
دوباره سشوار کردم و با اون حالم آرایش کردم....
راه افتادیم و رفتیم دنبال مامانم.
به بیمارستان رسیدیم.
برای تشکیل پرونده رفتیم.
نشسته بودم...
هنوز درد داشتم.
کارا و امور اداری که تموم شد رفتم اتاق زایمان.
بهم لباس و دمپایی دادن.
عوض کردم...
بهم گفتن برم دستشویی و بعد آرایشم رو هم بشورم..................... وای من چقدر با این درد خودم رو برای آرایش کردن به زحمت انداخته بودم.
چقدر خانوم باردار اونجا بود....
بعدش گفتن که برم رو تخت دراز بکشم.
درد داشتم اما دلم میخواست با خانومای دیگه صحبت کنم.
پرستارا اومدن و کارامون رو انجام دادن....
سرم و سوند وصل کردن....
درد من به حدی زیاد بود که دیگه طاقت نیاوردم و گفتم بابا من درد دارم.
دوباره معاینه شدم.......
ماما یه جیغ کشید و گفت وای پای بچه این پایینه داره میاد بیرون...... بعد با داد بهم گفت چرا زودتر نگفتی!!!!!!!!!!!!!!
گفتم من از دیروز دارم میگم درد دارم... لکه بینی دارم اما کسی اهمیت نمیده
پرستار سریع با دکی تماس گرفت و اون هم قبل از ساعت 8 خودش رو رسوند.
تا دکی اومد سریع آماده شدم برای اتاق عمل.
با آسانسور رفتیم تو بخش جراحی...
یه سالن با چند تا اتاق جراحی.
اونجا هر کی رو که یادم بود دعا کردم که چون فکر کردم شاید بعدش از درد دعا کردن یادم بره.
منو بردنن اتاق شماره چهار.
تنفس و قلبم رو کنترل کردن.
دکتر بیهوشی اومد.
گفت بشینم و رو زانوهام دولا بشم.
کمرم رو شست.
نفهمیدم چی شد.
فقط احساس کردم زیرم داغ شده. انگار آب جوش میریختن.
نمیدونم چی شد....................... ساعت 8.30 صبح بود که صدای گریه شنیدم.....
گریه یکتا....
همچین از ته دل گریه میکرد....
شوکه بودم....
انگار تازه باورم شده بود که مامان شدم...
یه حس عجیب....
میدیدم که یکتا رو بردن رو یه تخت سمت چپ من و داشتن راه تنفسش رو باز میکردن.... کارایی که با هر نوزادی انجام میدن....
قدش ۴۹ سانت بود و وزنش هم ۳۴۰۰ گرم.
همه این مراحل رو هم یه پرستار به سفارش همسری فیلمبرداری میکرد.
یه لحظه درد همه وجودم رو گرفت....
داد زدم بی حسیم داره میره.....
دکی داشت شکمم رو با تمام قدرتش فشار میداد....
از شدت درد از حال رفتم....
وقتی داشتن انتقالم میدادن به یه تخت دیگه دوباره به خودم اومدم....
بردنم ریکاوری....
درد و سوزش باهم بود....
تو ریکاوری نمیدونم کی اما یه نفر باز با شدت زیاد شکمم رو فشار داد و جیغ من به هوا رفت و اشکم در اومد.
یه ربعی تو ریکاوری بودم و بعد بردنم بیرون تا به بخش منتقلم کنن.
بیرون خیلی ها بودن....
بهم تبریک میگفتن....
به بخش رفتم...
اتاق من خصوصی بود.
پرستار اومد و یه مسکن قوی بهم زد که تا شب خواب و بیدار بودم....
یکتا رو هم نزدیک ظهر آوردن تا بهش شیر بدم....
شیری که قطره قطره میومد اما برای یکتا کافی بود.
شب حدود 11 یازده بود که سوند رو در آوردن و گفتن راه برم....
سخت ترین کار دنیا همین قسمته....
اون شب رو هم تقریبا" نیمه خواب بودم....
فرداش بهتر بودم.... راحت تر میتونستم راه برم.
نزدیک ظهر بود که مرخص شدم و من و یکتا خانومی رفتیم خونه مامانم....
خدا رو شکر میکنم که لذت مادر شدن رو بهم نشون داد....
لذتی که تا لمس نشه زیباییش درک نمیشه.
فقط میتونم بگم عشق یعنی عشق به فرزند....
یکتا الان جزئی از وجودمه و من براش حاضرم مرگ رو لمس کنم.