تبليغاتX
ما سه نفر Lilypie 1st Birthday Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker
ما سه نفر

×زندگی عاشقانه من× سابق
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 

Myspace Falling Objects @ JellyMuffin.com Myspace Layouts


اولین کلمات یکتا
 

چهار دست و پاشدنش یه جورایی دیگه همه وقت منو پر کرده....

از همه چیز میخواد بگیره بلند بشه...

به اتاقا سرک میکشه.

میخواد در کمدها و کابینت ها رو باز کنه.

و هزار تا معمای دیگه تو سرش هست که هر روز یه جورایی به من نشونشون میده.

اولین کلمات یکتا:

دد

بابا

اب= آب

جیز

 

کلمه نه و نکن رو خوب میفهمه.... اما گاهی اطاعت نمیکنه.

گاهی اوقات وقتی بهش میگم نکن... صداش رو بلند میکنه و میگه اه ( حسابی میکشدش و با غیض میگه) و بعد به کار خودش ادامه میده.

 

تا شیرین کاری های بعدی .....


یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط الهام



یکتا بالاخره چهاردست و پا شد

 اول اینکه هفته پیش دو تا دندون بالای یکتا جونم با هم  در اومد....

و اما قصه راه افتادن خانومی:

شنبه هفتم آذر ماه خونه مامانم بودم... پدرم داشت گردو میشکست که دیدیم یکتا برای گرفتن گردو ها چند قدم چهاردست و پا جلو رفت...اما زود خسته شد... فرداش هم یه کم دیگه و به تدریج تا امروز که سه شنبه است سرعتش رفته بالا و مسافت بیشتری رو جلو میره....

اما اولین اتفاق این شیطنت و حرکت دیروز بود که روی سرامیک ها لیز خورد و دهنش خون اومد.... خیلی هول کردم... ترسیدم نکنه دندونش آسیب دیده... اما خدا رو شکر دندوناش سالمن...

ولی خیلی سرم شلوغ شده...

 یکتا مثل یه اسباب بازی کوکی همش داره میره جلو و یا از میز و مبل میگیره و رو زانوها می ایسته...

یا میره سراغ برق و میز تلویزیون و میزا و مبلا....

واقعا" سخت شده... همش منتظرم یکتا بخوابه تا یه کم به کارام برسم...

تازه هنوز راه آشپزخونه رو یاد نگرفته... خدا به دادم برسه....

 

به همسری گفتم براش خونه بادی بگیره تا مواقعی که کار دارم یکتا رو بزارم توش... ظرف امروز و فردا میریم سراغ خونه بادی....منتها باید سایزش یه جورایی بزرگ باشه تا یکتا خودش رو حبس نبینه.... و بتونه توش حرکت کنه.

فعلا" همین...


سه شنبه دهم آذر 1388 توسط الهام



ناگفته های من

 

 خیلی حرف برای گفتن دارم....

از خودم و یکتا و زندگیمون.... از کجا شروع کنم ؟

اول از یکتا.... دخترم هر روز شیرین و شیرین تر میشه...

امروز نه ماه و دو روزه شه...

 هنوز نمیتونه چهار دست و پا بره.... تنبله....ولی خوب میتونه دنده عقب بره.... و میتونه راحت بدون کمک بشینه...

مدتها با اسباب بازیهاش بازی میکنه.... اما زود خسته میشه و یه چیز جدید میخواد....

راحت به جلو خم میشه و اسبازیهاشو بر میداره...

 با توپ غل غل بازی میکنیم... خیلی توپ بازی دوست داره... وقتی توپ رو به طرف من غل میده ذوق میکنه و میخنده

یه جورایی باهام حرف میزنه.... با دد ... آآ.. گفتن... منم براش شعر میخونم و اونم با دقت نگام میکنه و میخنده....

کلا" هر وقت داره نق میزنه و بهانه میگیره هر جا که باشم شروع میکنم به شعر خوندن و اونم ساکت میشه و گوش میکنه.

دست دستی میکنه و ذوق میکنه... جیغ میزنه....

صبحا میزنم کانال دو و خاله شادونه نگاه میکنه... تیتراژ برنامه و شعرای شکرپنیر رو دوست داره....

با بعضی آهنگا نانای میکنه... بعضی وقتا بغلش میکنم و با هاش نانای میکنم... اونم میخنده و از طرفی محکم منو میگیره یه وقت از بغلم نیفته....

دندونای پایینش که در اومده.... دندونای بالاش هم از زیر لثه کاملا" معلومه اما هنوز نزده بیرون.

دالی کردن بلده.... خیلی خوب میتونه دالی موشه بازی کنه....

از حالت خوابیده راحت میتونه به حالت نشسته خودش رو برسونه...

وقتی یه اسباب بازی براش میارم همچین ذوق میکنه و لباش رو  غنچه میکنه که دلم ضعف میره....

و یه عالم شیرین کاری دیگه....

و اما خودم.... فکر نمیکنم جای گفتن داشته باشه... چون با این همه شیرین کاری که از یکتا گفتم معلومه که خیلی سرم گرمه....

همه چیز شکر خدا خوبه... من و همسری همچنان عاشق همدیگه ایم و و دلمون به دلبریهای یکتا خوشه.....

jezkl1rcfi08k8e3dxh.jpg g6qf40h7vjwi1q5d6ko.jpg smq4gc6clpdp6uqys4.jpg 8l4rccs5r5dhbgknfeyj.jpg 57dsnyr9rk20pshm2bx4.jpg

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط الهام



اولین سفر یکتا
رفتیم شمال... خیلی خوب بود... خوش گذشت... آخرین باری که مسافرت کرده بودم تو ۵ ماهگی حاملگیم بود....

این اولین سفر یکتا بود...

بچه ام راه یه کم اذیتش کرد و اوغ زد....

هوای شمال حسابی گرفته بودتش و همش میخوابید و بی حال بود...

 

چند تا عکس:

4lmie7jggy6yb4nl3kh1.jpg wrfyfwpn486owds80pl.jpg rvyukdhfezcnhvq2f1t.jpg f7gmryjifvsw7lm6fuhu.jpg zet8ptke8hb9qxpdx6v.jpg imipdlreiq2wuong2yx.jpg 20bdg2p4prdngpcotwg.jpg

 

فعلا" بای...


شنبه یازدهم مهر 1388 توسط الهام



یکتا از امروز نون خور شد

 یکتا امروز دندونش نیش زد.

دیگه نون خور شد....

امروز همش خواب بود... انگار پروسه دندون درآوردن حسابی خسته اش کرده بود.

امروز دقیقا" ۶ ماه و ۶ روزه اشه...

 

خیلی بچه خوبیه.... آروم و یه جورایی شیطون....

حدود سه هفته پیش اولین ویروس سرماخوردگی رو دریافت کرد و حسابی مریض شد... تب بالا و بعدش هم بدنش کلا" ریخت بیرون. خیلی اذیت شد... اما خب برطرف شد.

 

حسابی به غذا افتاده... منم روزانه سه وعده بهش غذا میدم... صبحا معمولا" شیرموز یا سرلاک میخوره... ظهرها هم سوپ و شبا هم فرنی یا شیربرنج....

کلا غذا خوردن رو دوست داره خدا کنه تا آخرش هم اینطوری باشه.

اینم چند تا عکس:

t8lx75kqh0cg2y5ggjwi.jpg nix1bycjetbml0wnwoto.jpg u447dyg9jrd1uulut7do.jpg gf6ingitrv6vs6wzyp86.jpg 8s99skr821zp5lihid.jpg g751tmfc5koqxsh7u8ch.jpg x86qw4r1rm400o3684.jpg i9tp18g540biomczd83.jpg 4b6l3y5o0siugto6q9fb.jpg yfoptu6ofho4oui2tc2.jpg

7dhdb3gqje0v3eojzoy.jpg f1i1qgbfo9fjq1di8977.jpg 9lfesb4m1rnmv97qeshe.jpg

یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط الهام



4 ماهگی و 5 ماهگی

 

 ۵ ماهگی یکتا

r7zgt4clg3vyu6m31f3k.jpg

iqqejrd0v8mqxjywq6f.jpg

  6rd2qj1g27xb43moo0p1.jpg  eomwzg6nkwiseyllpl.jpg ijr2dl9p168hyj4jhnw.jpg doy4q2i0v889bbqdqknq.jpg oq6h45pu3l7ljq2rd6u4.jpg

 

 


۴ ماهگی یکتا

 

9tu4rwf62m8c3t76qw5z.jpg t8bbsgr7hhps3hntq.jpg 03it8pjsvgfxmqod4xc6.jpg oqgdz4hgchoks7vouxhl.jpg bhr98rcg8rtfqlfwvr9.jpg 84luju7g06q96emem4th.jpg

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط الهام



یه پنجشنبه باحال

دیروز تو جمع عده ای از دوستان دنیای مجازی بودم.... خیلی خوش گذشت. اولین دیدارمون بود.

فرزانه جون خیلی زحمت کشیده بود. دستت درد نکنه عزیزم.

چقدر بین دوستان بودن خوبه. روحیه ام خیلی عوض شد.

لیلا و فندوقی- فری و کپلی-  مامان عرفان و خودم و یکتا خونه فرزانه و ملوسک بودیم.

 اینم یکتا جونی یا جیجیلی های خوشگلش... اینجا هم دو ماه و یک هفته اشه.

 6t8f21pj88bsewivh6d4.jpg


هنوز خونه پیدا نکردیم.... اون خونه ای هم که گفته بودم معلوم نیست بشه یا نه... چون مالکش امکان داره بفروشدش  

یکم نگرانم... آخه هنوز اثاث جمع نکردم... دیگه زیاد هم فرصت ندارم...

خدا کنه زود یه جای خوب گیرمون بیاد.


جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط الهام



مشغولیات من

این روزا سرم شلوغه..

یکتا هوشیار شده و یه نفر رو میخواد که دربست بشینه کنارش و باهاش حرف بزنه و اون ذوق کنه. بیشتر وقتا جلوی تلویزیون میزارمش اما فقط برای یه مدت کوتاه... چون نهایتا" باید برم پیشش و شروع کنم به شعر خوندن....

 

امروز نوبت واکسنش بود....

با مامانم رفتم... آخه دلش رو ندارم بهش سوزن میزنن من نگاه کنم.

وای چه جیغی زد....

از ته دل...

یه کم تب کرده و پاش درد میکنه....

تا میخواد پاشو تکون بده دوباره جیغ میزنه...

قطره استامینوفن بهش دادم.

یه کم بهتر شده... پاشم بهتر شده.

دکتر بردم برای کنترل روند رشد:

 

وزن بدو تولد: 3400 گرم

یک ماهگی: 4300  گرم

دوماهگی : 5850  گرم

 

قد بدو تولد: 49 سانت

یک ماهگی: 51 سانت

دوماهگی : 58 سانت

 

دور سر بدو تولد: 34 سانت

یک ماهگی: 36 سانت

دو ماهگی: 39 سانت

 

--------------------------

دنبال خونه میگردیم.

چقدر رهن و اجاره ها گرونه.

یه جا پیدا کردیم نزدیک مامانم. نو ساز نیست... یه نقاشی لازم داره. کفش هم موکته. 118 متر / دوخوابه میگه 25 تومن.

خدا کنه یه کم باهامون راه بیاد البته صابخونه گفته میخواد نقاشی و سرامیک کنه. اما کاشی سرویساش مال عهد دقیانوسه.... هر چی هست فعلا" مورد خوبی به نظر میاد.

حسنش اینه که نزدیک مامانم هستم و راحت میتونم بچه رو بزارم پیشش برم باشگاه و یا سرکار.

 

خلاصه بستگی داره قسمتون چی باشه...  

میدونم خدا برامون خوب میخواد.

همسری حسابی داره سعیش رو میکنه که ما همینجا رو بگیریم.

اما چون تا حالا خونمون ۷۰-۷۵ متری بوده.... موندم چجور باید این خونه رو پرش کنم...

فکر نمیکنم حالا حالاها بتونم فکر خرید وسایل رو بکنم چون برای رهن اینجا داریم خودمون رو حسابی میتکونیم.


شنبه بیست و نهم فروردین 1388 توسط الهام



یکتا در دوماهگی
Image and video hosting by TinyPic

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط الهام



وقتی یکتا بدخلق شددددد

دیروز از بعدازظهر به بعد خیلی اذیت کرد...

بدخلق شده بود.

نمیدونستم چشه.... هر دفعه ک سینه میذاشتم دهنش میگرفت اما چند دقیقه بعد نیم چرت میشد ... تا میذاشتم رو تختش بیدار میشد.

از دلش نبود.... چون وقتی بغلش میکردم آروم بود.

بغلی هم نشده بود.... چون تا صبحش راحت تو نی نی لای لای گذاشته بودم.

اونقده یه ذره یه ذره شیر خورده بود دیگه احساس میکردم سینه ها م خالی شده...

فکر کردم نکنه گشنه اس.... نکنه سیر نمیشه!!!

دیگه کلافه بودم.

به همسری زنگ زدم که شیرخشک بگیره.

همسری اومد.

حوصله حرف زدن باهاش رو نداشتم.

فقط میخواستم یه کاری کنم تا یکتا آروم بشه.

شیر درست کردم.

بهش دادم.

نصفش رو خورد.

نیم ساعت خوابید دوباره بیدار شد.

دوباره در کمال تعجب دیدم بازم سینه میخواد.

سینه ام رو تو دهنش گذاشتم و گرفت.... مکیدن الکی.... مثل پستونک....

اما ایندفعه خوابید.....

خوابید تا 3 صبح....

بدخلقیش به خاطر بی خوابی بود....

نه دلش بود.... نه گرسنش بود.... نه جاییش درد میکرد.... فقط 7-8 ساعت نخوابیده بود. یعنی خوابیده بود اما هر دفعه چند دقیقه.... خوب نخوابیده بود.

اینم یه تجربه....

حالا دیگه حواسم هست.... بیشتر از دو سه ساعت نمیزارم بیدار بمونه. و تا حد امکان سعی کینم به پستونک عادت کنه.... چون آرامشش بیشتر میشه.

عادتش هم دادم که رو تخت خودش بدون حضور من و در تاریکی شبا بخوابه.... شکر خدا تا الان که موفق بودم.

----------------------------------------

این روزا خیلی سرم شلوغه....

روزا و تاریخ از دستم خارج شده.

بچه داری دیگه انرژی نمیزاره تا به چیز دیگه ای فکر کنم.

از طرفی اونقده بزرگ نشده تا همه جا دنبال خودم ببرم.

آخر اردیبهشت باید جابه جا بشم.

جایی که دنبالشیم از لحاظ نورگیر آفتاب توی اتاق خواب خیلی برامون مهمه... به خاطر یکتا....

گاهی اوقات فکر میکنم با این بچه چجوری میخوام اسباب جمع کنم....

اما از طرفی تنوع تو جای جدید رو خیلی دوست دارم.

چون خونه تکونی هم امسال نکردم.... احساس میکنم جای جدید و تمیزیش و خونه تکونی این شکلی خیلی تو روحه ام تاثیر مثبت داره.

 

 

یه جورایی باید مثل زمان شاغل بودنم برنامه ریزی کنم.

مخصوصا" در مورد ناهار درست کردن.

روزایی که شب قبلش غذا درست میکنم راحت ترم....

بیشتر میتونم به بچه برسم.

 

به دلم افتاده که همسری هم تو کارش پیشرفت چشمگیری داره.... خدا رو شکر.... فکر کنم یواش یواش داره همه چیز درست میشه.

 


دوشنبه هفدهم فروردین 1388 توسط الهام



خوش به حال روزگار

 
 
 
این ابیات فریدون مشیری یه حس خوبی به من میده... احساس زنده بودن و شاداب بودن.
 
تقدیمش میکنم به همسری مهربان و یکتای نازنینم:
 
 
 
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

ای دل من، گرچه در این روزگار  جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن مِی که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

نرم نرمک می رسد اینک بهارخوش به حال روزگار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ


 


جمعه چهاردهم فروردین 1388 توسط الهام



شیطونک من

 شیطونک من چه زبون درازی میکنه.... به بابایی میگم این عکسش منو یاد تام تو کارتون تام و جری میندازه 

t894a2s494obnaggw4bx.jpg

خانوم گل من اینجا جغجغه اش رو دستش گرفته. 

  

d72b4cbauu0wvebclz4x.jpg

یکشنبه نهم فروردین 1388 توسط الهام



یکتا و بازی با جغجغه ها
 

1dx12ugk6og5amxacuo.jpg

امروز یکتا یک ماه و یه هفته و دو روزشه.

خیلی دقیق تر شده...هوشیاریش بیشتر شده.

جغجغه هاشو براش تکون میدم و اون با چشای خوشگلش بهشون زل میزنه.امروز برای چند ثانیه تونست جغجغه رو تو دستش بگیره.

تقریبا" خندیدن رو یاد گرفته. باهاش بازی میکنم و کف پاهاش رو بوس میکنم و اون خوشش میاد و هی پاهاش رو تکون میده.

از خواب که بیدار میشه اونقدر پاهاش رو تکون میده که پتو کاملا" از روش میره کنار. به همین خاطر شبا مدام باید نگاش کنم که روشو باز نکنه.

تا حالا دوبار با کمک بابایی بردیمش حموم ... خیلی از آب خوشش میاد و صداش در نمیاد.بعد از حموم شیر میخوره و حسابی میخوابه....آخه بچه ام خسته میشه.

امسال اولین عید یکتای من بود و کلی با هم عیددیدنی رفتیم و عیدی گرفت.

اما هنوز نتونستم راحت تو هوای آزاد ببرمش...چون گاهی اوقات باد میشه و میترسم سرما بخوره.


پنجشنبه ششم فروردین 1388 توسط الهام



یکتا و پستونک
اینم یه عکس خوشکل از یکتا کوچولو:

 

k2y5vm30c5soea2i905p.jpg

 


سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط الهام



من و زندگی و یکتا

 

 امروز یکتا 26 روزه شده.

تا 2 روز دیگه از نوزادی در میاد و شیرخوار میشه.

 

جدیدا" به صداها گوش میده.

با صدای ناگهانی میپره.

گاهی یه لبخند کوچولو میزنه و قند تو دل من آب میشه.

شبا معمولا" دو بار بیدار میشه .

صبح ها هم ساعت 6.30 تا 7 بیدار میشه و شیر میخوره.

گاهی اوقات که دل درد داره نق نق زیاد میکنه.... اما بچه ام صبوره گریه نمیکنه.

با وجود اینکه بعضی وقتا خیلی خسته میشم و حسابی کم خواب میشم اما تا نگاش میکنم که معصوم خوابیده همه چیز یادم میره.

صبح ها برای اینکه بتونم یه کم کارام رو بکنم میزارمش تو نی نی لای لای و تلویزیون رو روشن میکنم. خیلی آروم تر میشه و به صفحات متحرک تلویزیون زول میزنه.

بهترین قسمتش شیر دادنشه.... وقتی شیر میخواد دهنش روکج میکنه به طرف راست یا چپ و دنبال سینه میگرده... اون لحظه دلم میخواد براش جون بدم و وقتی شیرش میدم از ته دل احساس آرامش میکنم.

نمیدونم ... یه حسی دارم که با خیلی از حسایی که سابق داشتم متفاوته... نمیتونم اسمش رو دوست داشتن بزارم.... چون دوست داشتن اینقدر عمیق نیست... فقط میتونم بگم این حس اونقدر قویه که حاضرم تمام عمرم رو بدم تا یکتای من یه روز بیشتر زندگی کنه.

یادمه قبلنا روز تولدم برام خیلی مهم بود.... اما امسال (جمعه 23 اسفند) با وجود یکتا اونقدر تو فازش نبودم.... نه اینکه برام مهم نباشه... نه.... اما فکر میکردم دیگه روز تولد یکتا از هر روزی برام مهمتره.

برای عید براش یه سرهمی لیمویی گرفتم.... البته قبلا" از این سرهمی سبزش رو گرفته بودم...

چقدر پیراهن های خوشگل براش دیدم که مناسب تابستونشه.... دلم لک زده برای تابستون تا اونا رو براش بگیرم و تنش کنم.

 

امسال نوروز برای من و همسری تکمیل شده...

 

من و بابایی و یکتا....... یه خانواده کوچولو....

 


 

 خدایا شکرت... شکرت بابت همه دلخوشی های زندگیم....

شکرت به خاطرهمسری مهربون و یکتای عزیزم.

با تمام مشکلات زندگی احساس خوشبختی میکنم و دلم به آینده خیلی روشنه.


یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط الهام



خاطرات دنیا اومدن یکتا

 یکشنبه 27 بهمن 87:

صبحش مامانم پیشم بود... خیلی کار برای انجام دادن داشتم... جمع و جور کردن و تمیز کردن خونه و آماده کردن وسایلم برای بعد از زایمان.

عصری هم رفتم آرایشگاه تا صفایی به این موها بدم... موهامو رنگ عسلی تیره زدم.... بند و اصلاح و مرتب کردن موها.

فکر کنم این دومین باری بود که صورتم رو بند مینداختم... بار اول برای جشن نامزدی بود و این بار هم برای دنیا اومدن دخترم.

اما این هفته آخر کلا" کمردرد شدیدی داشتم.. کمردردی که هر روز شدید تر میشد.

دوشنبه 28 بهمن 87:

یه روز تعطیل....

روزی که من میتونستم بیرون بگردم اما از شدت کمردرد از صبحش خونه بودم و به خودم میپیچیدم.

یادمه از صبح خونه دراز کشیده بودم...

همسری برام فیلم گرفته بود تا خودم رو سرگرم کنم...

اما دردم اجازه هیچکاری بهم نمیداد.

بعدازظهر بودکه لکه دیدم..

نگران شدم.

به مامانم زنگ زدم و اون گفت سریع با دکی تماس بگیرم.

به دکی زنگ زدم اما موبایلش خاموش بود...

مامانم گفت اگه دوباره دیدم بریم دنبالش تا باهم بریم بیمارستان.

یه ساعتی رد شد که دوباره دیدم.

زودی دوش گرفتم...

فکر کردم شاید زایمانم همون شب بیفته.

سشوار کردم و آرایش حسابی....

من نمیدونم با اون همه درد چطور حوصله این کارا رو داشتم...

شاید چون دلم میخواست همه جوره برای ورود یکتا آماده باشم....

انگار که میخواست برام مهمون بیاد.

رفتیم دنبال مامانم .

حدود ساعت 7 شب بود که بیمارستان بودم.

مدارکم رو هم برده بودم.

معاینه شدم....

گفت دهانه رحم باز شده....

ازم پرسید درد دارم و من گفتم چقدر درد اذیتم میکنه.

ماما گفت اگه دردت شدید بود اینقده به خودت نمیرسیدی.

ازم خواستن برم و فردا یعنی همون سه شنبه 29 بهمن بیام برای زایمان.

برگشتیم به طرف خونه.

قرار بود اون شب از ساعت 7 چیزی نخورم و برای زایمان آماده بشم...

اما نمیدونم چرا اینقده هوس ساندویج کره بودم....

به همسری سفارش دادم و من و یکتا آخرین غذای دو نفره رو خوردیم.

اما اون شب....

شب آخری که یکتا تو دلم بود....

فکر کنم طولانی ترین شب زندگیم بود...

دردم زیاد شده بود...

اشکم در اومده بود...

یه لحظه هم خواب به چشم نیومد.

وای تیک تیک ساعت چقدر رو اعصابم میرفت.

سرم رو با ماهواره گرم کردم تا موقع رفتن بشه

قرار بود ساعت 6 صبح بیمارستان باشم برای تشکیل پرونده.

سه شنبه 29 بهمن 87:

حدود ساعت 5 صبح بود که به همسری برپا دادم...

دوباره سشوار کردم و با اون حالم آرایش کردم....

راه افتادیم و رفتیم دنبال مامانم.

به بیمارستان رسیدیم.

برای تشکیل پرونده رفتیم.

نشسته بودم...

هنوز درد داشتم.

کارا و امور اداری که تموم شد رفتم اتاق زایمان.

بهم لباس و دمپایی دادن.

عوض کردم...

بهم گفتن برم دستشویی و بعد آرایشم رو هم بشورم..................... وای من چقدر با این درد خودم رو برای آرایش کردن به زحمت انداخته بودم.

چقدر خانوم باردار اونجا بود....

بعدش گفتن که برم رو تخت دراز بکشم.

درد داشتم اما دلم میخواست با خانومای دیگه صحبت کنم.

پرستارا اومدن و کارامون رو انجام دادن....

سرم و سوند وصل کردن....

درد من به حدی زیاد بود که دیگه طاقت نیاوردم و گفتم بابا من درد دارم.

دوباره معاینه شدم.......

ماما یه جیغ کشید و گفت وای پای بچه این پایینه داره میاد بیرون...... بعد با داد بهم گفت چرا زودتر نگفتی!!!!!!!!!!!!!!

گفتم من از دیروز دارم میگم درد دارم... لکه بینی دارم اما کسی اهمیت نمیده

پرستار سریع با دکی تماس گرفت و اون هم قبل از ساعت 8 خودش رو رسوند.

تا دکی اومد سریع آماده شدم برای اتاق عمل.

با آسانسور رفتیم تو بخش جراحی...

یه سالن با چند تا اتاق جراحی.

اونجا هر کی رو که یادم بود دعا کردم که چون فکر کردم شاید بعدش از درد دعا کردن یادم بره.

منو بردنن اتاق شماره چهار.

تنفس و قلبم رو کنترل کردن.

دکتر بیهوشی اومد.

گفت بشینم و رو زانوهام دولا بشم.

کمرم رو شست.

نفهمیدم چی شد.

فقط احساس کردم زیرم داغ شده. انگار آب جوش میریختن.

نمیدونم چی شد....................... ساعت 8.30 صبح بود که صدای گریه شنیدم.....

گریه یکتا....

همچین از ته دل گریه میکرد....

شوکه بودم....

انگار تازه باورم شده بود که مامان شدم...

یه حس عجیب....

میدیدم که یکتا رو بردن رو یه تخت سمت چپ من و داشتن راه تنفسش رو باز میکردن.... کارایی که با هر نوزادی انجام میدن....

قدش ۴۹ سانت بود و وزنش هم ۳۴۰۰ گرم.

همه این مراحل رو هم یه پرستار به سفارش همسری فیلمبرداری میکرد.

یه لحظه درد همه وجودم رو گرفت....

داد زدم بی حسیم داره میره.....

دکی داشت شکمم رو با تمام قدرتش فشار میداد....

از شدت درد از حال رفتم....

وقتی داشتن انتقالم میدادن به یه تخت دیگه دوباره به خودم اومدم....

بردنم ریکاوری....

درد و سوزش باهم بود....

تو ریکاوری نمیدونم کی اما یه نفر باز با شدت زیاد شکمم رو فشار داد و جیغ من به هوا رفت و اشکم در اومد.

یه ربعی تو ریکاوری بودم و بعد بردنم بیرون تا به بخش منتقلم کنن.

بیرون خیلی ها بودن....

بهم تبریک میگفتن....

به بخش رفتم...

اتاق من خصوصی بود.

پرستار اومد و یه مسکن قوی بهم زد که تا شب خواب و بیدار بودم....

یکتا رو هم نزدیک ظهر آوردن تا بهش شیر بدم....

شیری که قطره قطره میومد اما برای یکتا کافی بود.

شب حدود 11 یازده بود که سوند رو در آوردن و گفتن راه برم....

سخت ترین کار دنیا همین قسمته....

اون شب رو هم تقریبا" نیمه خواب بودم....

فرداش بهتر بودم.... راحت تر میتونستم راه برم.

نزدیک ظهر بود که مرخص شدم و من و یکتا خانومی رفتیم خونه مامانم....

خدا رو شکر میکنم که لذت مادر شدن رو بهم نشون داد....

لذتی که تا لمس نشه زیباییش درک نمیشه.

فقط میتونم بگم عشق یعنی عشق به فرزند....

یکتا الان جزئی از وجودمه و من براش حاضرم مرگ رو لمس کنم.


دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 توسط الهام



یکتای مامان خوش اومدی
 

 

یکتا خانومی توی بیمارستان قبل از شستن:

 

Image and video hosting by TinyPic

 

یکتا خانومی تر و تمیز:

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 


دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 توسط الهام



آخرین ویزیت

 

 امروز آخرین ویزیتم بود.

آخرین سونوی بارداری.

آخرین معاینات شکمی.

آخرین باری که صدای پیتیکو میشنوم.

امروز دیگه تموم شد.....

همه چیزخوب بود.

یکتای من هنوز نچرخیده..... به خودم میگم این دخملی چه تنبله... حتی یه ذره هم از جاش تکون نخورده.

بچه ام جاش خیلی تنگه....

دستا و پاها کاملا" تو هم بود...

دکی انگشتاش رو بهم نشون داد...  خیلی چوچولو بود.

قرار شد سه شنبه ۲۹ بهمن ساعت ۶ صبح بیمارستان باشم.


 

کوچولوی من  پیشاپیش ورودت رو تو این روز قشنگ تبریک میگم.

این روز بهترین روز زندگی من و بابایی خواهد بود.... روزی که همیشه و همیشه حضور قشنگ تو رو تو زندگی مشترکمون تداعی میکنه.

همیشه دوستت داریم.

                                                     


شنبه بیست و ششم بهمن 1387 توسط الهام



چه دیر میگذره این هفته آخری

  امروز چهارشنبه ۲۳ بهمنه....

نمیدونم برای همه اینطوریه.... یا من دیگه صبرم تموم شده.

این هفته آخری هر روزش اندازه یه ماهه.... خیلی دیر میگذره...

واقعا" تکون خوردن خیلی برام سخت شده.... پاهام ورم داره... زیردل و کمرم هم درد میکنه.

تقریبا" همه چیز برای ورود یکتا آماده است.

اینطورکه من میبینم این دخملی سفت دل منو چسبیده تا همون ۲۹ بهمن دنیا بیاد.

راستی تازه فهمیدم دخملی روز سپندارمذگان روز زن و روز زمین دنیا میاد.

قدمش رو چشم. من و بابایی اش که برای دیدنش لحظه شماری میکنیم.

دیگه برای باباییش هم این روزا سخت میگذره.... آخه میخواد ببینه دخملش چه شکلیه و یه بوس گنده از لپاش بکنه.

 

ما منتظریم... راحت و سبک بیا....


 

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط الهام



شمارش معکوس

 

۳۶  هفته...............

 

چیزی نمونده....  طبق تیکری که ساخته بودم ۱۶ روز مونده.....

فردا وقت دکتر دارم... باید تاریخ دقیق رو ازش بپرسم. 

 


وقت زایمانم مشخص شد......۲۹ بهمن.

البته اگه به امید خدا مشکلی تو این مدت پیش نیاد.


شنبه دوازدهم بهمن 1387 توسط الهام



چه هفته بدی بوددددددد!!!!!
 از چهارشنبه پیش شروع شد....

 

دردای ناگهانی که تو پهلوی چپم حس میکردم.... اول فکر کردم اسپاسم عضلانیه....

دوش آبگرم گرفتم و هی پهلوم رو ماساژ دادم.... اما بی فایده بود.

شب احساس تهوع کردم....

فکر کردم شاید سردی کردم چون این اواخر خیلی سعی میکنم گرمی نخورم... چون شنیدم باعث میشه بچه زردی بگیره.

همسری چای نبات درست کرد .

شب با چه مکافاتی خوابیدم... فقط از درد به خودم پیچیدم...

صبحش رفتم خونه مامانم و حسابی عین یه مریض افتادم.... تهوع هم که  مدام میومد سراغم.

ظهرش دیگه خیلی حالم بد شد و رفتم بیمارستان....

آزمایش و سرم و مسکن....... بللللهههههه عفونت کلیه گرفتم.

جمعه هم با درد رد شد و شنبه من وقت دکی خودم رو داشتم....سونو کرد و یکتای من ۲۵۸۰ گرم وزن گرفته بود و همه چیزش عالی بود.

پذیرش بیمارستان گرفتم .... چون هر لحظه امکان دنیا اومدن دخملی هست. شبش رفتم خونه.

خدا بدونه اون شب  از درد پهلو چی کشیدم.... حدود ۳.۳۰ بود که همسری رو بیدار کردم رفتیم بیمارستان.

مامای کشیک معاینه کرد و گفت دهانه رحم یه انگشت باز شده... ما دستگاه برای بچه نداریم برو یه بیمارستان دیگه بستری شو.... هر چی بهش گفتم من باید با دکی خودم صحبت کنم فایده نداشت....

اومدیم خونه.... لکه بینی داشتم.... ترسیدم.... به مامانم زنگ زدم... اونم بدتر از من ترسید و همون موقع اومد پیشم...

دوباره ساعت ۶ رفتیم بیمارستان و همون ماما گفت چرا نرفتی بستری بشی....

گفتم دکی خودم امروز صبح میاد اینجا باید باهاش صحبت کنم. زنگ زد به دکی خودم و اونم گفت ساعت ۸ بیا تا من خودم معاینت کنم.

دوباره برگشتیم و ساعت ۸ رفتیم بیمارستان... دکی خودم دوباره معاینم کرد و گفت دهانه رحمت باز نشده اما نرم شده....  لکه بینی هم به خاطر معاینه بوده و اهمیت نداره. برام آنتی بیوتیک  نوشت و گفت فقط در صورتی که تب کردی بیا تا بستری بشی.

شکمم هم معاینه کرد و گفت نگران نباش چون نی نی حسابی رسیده و اگه این هفته رد بشه دیگه برای دنیا اومدنش نگرانی وجود نداره.

تقریبا" هر شبش خونه مامانم بودم و یه شب خونه مادر شوهرم.

اما از دیشب دیگه اومدم خونه.... دوست دارم شبا خونه خودمون باشم..

دیگه اومدن یکتا هر لحظه امکان پذیره.... خدایا سلام شاداب بزارش تو بغلم.

 


چهارشنبه نهم بهمن 1387 توسط الهام



چقدر اومدنت نزدیکه ...

  

یه جورایی هنوز باورم نمیشه....

هنوز باورم نمیشه که تا ۳-۴ هفته دیگه بغلت میگیرم.

میدونی.... اولین چیزی که از خدا میخوام اینه که سالم باشی و قوی و بعد  میخوام اونقده قدرت داشته باشم که بهترین مامان دنیا برات باشم.

میخوام هیچی برات کم نزارم.... همه کمبودای خودم رو برای تو جبران کنم.

و خلاصه تو یه جمله ساده میخوام واقعا" برات مادری کنم.

تقریبا" همه چیز رو برای ورودت آماده کردم. جات روی تختت خیلی خالیه....

من و بابایی گاهی دقیقه ها به تختت زل میزنیم و تو رو اون تو تصور میکنیم که راحت خوابیدی.

این شبای آخر خوابم خیلی کم شده.... سخت میخوابم... از حق نگذریم بابایی همسرخوبی هم برای من هست و کلی تو این اواخر هوامو داره و بهم آرامش میده تا راحت تر بتونم تحمل کنم.

 

این اواخر خوابت رو خیلی میبینم اما هنوز تصویر درست از صورتت ماهت ندارم.

 

اما انگار خودت هم جات تنگ شده... بعضی وقتا با تکونات میخوای بزنی بیرون.... یکتای مامان یه کم دیگه تو هم تحمل کنی از اون جای تنگ میای بیرون.

 

دلم میخواد این دنیا بهترین جا برای آرامش تو باشه و  بخت همیشه با تو یار.

دلم میخواد به بهترین شکل بزرگ بشی و به بهترینها برسی.

دلم میخواد همیشه سالم باشی و دلت شاد و لبات همیشه خندون.

دلم میخواد قوی باش و محکم چون همیشه دنیا بر وفق مراد آدما نیست.

و در آخر به آینده روشن تو خیلی امیدوارم چون از همون اول تو رو دست کسی سپردم که همیشه حامی بنده هاش بوده و هست.... خیالم راحته که اون همیشه مراقبته و چشم ازت بر نمیداره حتی اگه یه روزی بیاد و من نباشم.    

  
 


دوشنبه سی ام دی 1387 توسط الهام



خریدای یکتا خانومی

 


یکشنبه بیست و نهم دی 1387 توسط الهام



نمیدونم چرا؟
نمیدونم چرا با وبلاگ قبلی(زندگی عاشقانه من ) مشکل پیدا کردم... دیگه نمیتونستم پست بزارم... خیلی وقت بود که میخواستم برای یکتا و وسایلش براتون پست بزارم اما مدام پیغام میداد که دسترسی به پرشین بلاگ موجود نمیباشد.

این شد که مجبور شدم یه وبلاگ جدید بسازم و همه دوستان گلم رو به این وبلاگ هدایت کنم.

 

مرسی دوستان از اینکه تو این مدت به وبلاگم سر زدید و شرمنده که نتونستم جواب محبت شما رو بدم... راستش کمابیش به وبلاگتون سر میزنم اماپیامی نمیزارم...چون این ماه آخر یه کم بی حوصله شدم.

با اومدن یکتا امیدوارم انرژی کافی رو بدست بیارم.

 

راستی کمک کنید.

من میخوام چندتا عکس بصورت slideshow از سایت www.picturetrail.com تو وبلاگم بزارم. اما هرکاری کردم موفق نشدم. لطفا بگید کدوم کد رو و کجا باید درج کنم. مرسی.
 

 

به زودی برمیگردم.


پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 توسط الهام